بی‌ستاره

۱۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

سکوت

چقدر سخته یه پست‌هایی رو بخونی و نتونی نظر مخالفت رو کامنت بذاری. ترجیح بدی شیک و در سکوت از وبلاگ خارج بشی و بگی ولش کن.

  • ۱ پسندیدم
    • star less
    • سه شنبه ۲۹ خرداد ۹۷

    Videos 57

    اینا رو تو ماه رمضون دیدم. بعضی‌هاش فسیل بودنا. :دی

    Bambi 1942

    Alice in Wonderland 1951

    The Peanuts Movie 2015 

    The SpongeBob Movie - Sponge Out of Water 2015

    The Tale of Despereaux 2008

    Five Children and It 2004

    All Creatures Big and Small 2015

    The Spiderwick Chronicles 2008

    Aladdin 2 - The Return of Jafar 1994

    Wicked Flying Monkeys 2015

  • ۰ پسندیدم
    • star less
    • دوشنبه ۲۸ خرداد ۹۷

    گفت 9 ماه پیش بود! :/ خبر نداشتی؟ :/

    از امروز تصمیم جدیدی گرفتم. بازی‌ها رو می‌بینم. مثلاً دوباره سلام فوتبال. :دی ولی فقطِ فقط جام جهانی. اونم جامی که همه مدعی‌ها گند دارن می‌زنن و ایتالیا هم نیست. :/ چه جامی شود. :/

  • ۰ پسندیدم
    • star less
    • يكشنبه ۲۷ خرداد ۹۷

    چه زود گذشت

    ماه رمضون امسال با سال‌های اخیر متفاوت بود. مخصوصاً افطارهاش. :)

  • ۰ پسندیدم
    • star less
    • جمعه ۲۵ خرداد ۹۷

    هعی...

    هیشکی نیست که بهش بگم حالا که جام جهانی شده چقدر دلم گرفته... چقدر حس بدی دارم... چقدر دارم خفه می‌شم... چقدر هر بار که کلیپ اومدیم روسیه رو پخش می‌کنن بغض می‌کنم...

  • ۰ پسندیدم
    • star less
    • جمعه ۲۵ خرداد ۹۷

    کاش هیچ‌وقت دلی رو نشکنیم...

    دلم یهو گرفت. چند وقته دارم فکر می‌کنم اگه منو نبخشیده باشه چی... یادمه اون روز خیلی از کامنتم ناراحت شده بود... من عصبانی شده بودم ولی بدترین کار واسه یه آدم ناامید تحقیر کردنشه... آدمی که هنوز زنده است رو می‌شه با این‌جور حرفا یه تکونی داد ولی یه آدم که ته خطه با این حرفا داغون می‌شه... هنوز یادمه یه نفر همچین‌ کاری با خودم کرد و هنوز جمله‌ها و حرفاش رو یادم نرفته. بارها معذرت‌خواهی کرد و بخشیده بودمش ولی هیچ‌وقت حرفاش یادم نمی‌ره و هر بار از به یاد آوردن‌شون ناراحت می‌شم... کاش اون لحظه‌هایی که تو اوج ناامیدی بوده به یاد حرفای من نبوده باشه... جرات ندارم حتی برم سراغ کامنت‌ها و بخونم کامنت‌های اون روزها رو... کاش اون منو بخشیده باشه...

  • ۱ پسندیدم
    • star less
    • سه شنبه ۲۲ خرداد ۹۷

    صد رحمت به همین رایتل حلزونی...

    برای مودم و گوشیم بسته سه ماهه ایرانسل گرفتم. یکی‌شو اولای ماه زمضون٬ یکی‌شو دیروز. همین چند دقیقه پیش دوباره ابرانسل به کل قطع شد. واقعاً دیگه خسته شدم...

  • ۰ پسندیدم
    • star less
    • دوشنبه ۲۱ خرداد ۹۷

    انسان گریز

    کتایون ریاحی می‌گفت من انسان‌ دوستِ انسان گریزم! فکر می‌کردم منم تقریباً باید همین باشم.

    اون‌شب که می‌رفتیم مسجد برای اولین بار خانم ن هم اومد باهامون. و طبق معمول با دیدنِ من شروع کرد که تو چرا افطاری هیئت نیومدی؟ چرا پارسال افطاری شاه‌عبدالعظیم نیومدی؟ تو چرا هیچ‌وقت نیستی؟! و منم مثل همه‌ی موقعیت‌های سین‌جیمِ مشابه٬ مانند کودکی خنگ لبخند زده و با سوال پرسیدن از فرد سومی در جمع موضوع را عوض کردم! :|

    بعد تمام راه قدمی دور از جمع راه رفتم و سرم روبه آسمون بارونی و طوفانی بود. نمی‌دونم ک برادرزاده‌ی خانم ن٬ از من خوشش میاد یا همین‌جوری با دیدن من لبخند می‌زنه. سعی می‌کرد کنار من راه بره و باهام هم‌صحبت بشه. فکر کنم اول دبیرستانِ سابق باید باشه. و خب تنها موجوداتی که اندکی در دنیای من راه پیدا می‌کنن و باهام هم‌صحبت می‌شن٬‌ همین کسایی هستن که ازم کوچیک‌ترن!

    وقتی گفتم عاشق حیاط مسجدم و عاشق سه تا شب قدر در سال که بشینم تو حیاط مسجد٬ پرسید قشنگه؟ و من انگار با سوال عجیبی روبرو شده باشم لال شدم! برای من قشنگ بود. اصلاً برای من بودن زیر سقف آسمون تو شبای قدر مهم بود. حیاط نقلی مسجد برای من مساوی شب قدر بود. دوباره پرسید سرسبزه؟ و من‌که انگار مفهوم سوالش رو فهمیده بودم گفتم نه زیاد. من کلاً دوستش دارم! و گفت خب سلیقه‌ات رو قبول دارم پس منم خوشم میاد حتماً! نمی‌دونم چرا سلیقه‌مو قبول داشت. حتی وقتی رسیدیم حیاط و دیدیم بخاطر بارون و طوفان موکت ننداختن٬ وقت نشد ازش بپرسم که حیاط خوشگل بود؟؟؟ چون رفتن تو. ولی من فقط به عشق حیاط و سقف آسمون رفته بودم وگرنه خونه مونده بودم خب! پس روی پله‌ها خودمو جا کردم و چند دقیقه نشد که انگار هیچ‌وقت بارون و بادی نبوده! هوا صاف و گرم شد و موکت‌‌ها پهن. من بودم و حیاط و سقف آسمون و شب قدر و تنهایی!

    داشتم از انسان دوستی و انسان گریزی می‌گفتم!!! فکر که می‌کنم می‌بینم دیگه اون آدم 10 سال پیش نیستم که عاشق مهمونی و دورهم بودن و گشت و گذار بود(که همه اینا سالی چند بار هم نبود!!!) در عوض آدمی شدم که سر هر مهمونی غر می‌زنم که ای بابا. ول کنید بشینید خونه‌های خودتون دیگه. که چی به یه بهونه مهمونی می‌گیرید. و هر بار هم هر پیشنهاد بیرون رفتن یا دور هم بودنی باشه 90٪ رد می‌کنم! دیگه فقط تنهایی و آرامش(چقدرم که دارم!!!!) و خونه بودنو می‌خوام. دیگه حوصله حرف زدن و حرف شنیدن ندارم. حوصله گوش دادن به تعریف‌های آدم‌ها و لبخند زدن٬ حوصله‌ی سوال جواب کردن٬ حوصله‌ی گیر دادن‌ها و نبش قبر گذشته‌ها و نصیحت‌ها و ... . حوصله هیچ‌کدوم رو ندارم.

    هوم. فهمیدم من یه انسان گریز واقعی شدم. ازین بخش مطمئنم ولی از انسان دوست بودن نه. انسان دوست بودن دقیقاً چه معنی‌ای داره؟ به هر حال نصف حرف‌های کتایون ریاحی رو هستم. ولی در مورد نصف بقیه هنوز نتیجه‌ای نگرفتم. چه بسا که همون انسان گریز خالی باشم.

    بازم ازین پست‌های طولانیِ لعنتی...

  • ۰ پسندیدم
    • star less
    • شنبه ۱۹ خرداد ۹۷

    یادم تو را (ن)فراموش

    فکر می‌کردم دیگه تو رو یادم رفته. یادم رفته که نه. یعنی دیگه فکرت اذیتم نمی‌کنه. ولی این روزا سر یه ماجرا یادت افتادم و چند خطی ازت نوشتم٬ فهمیدم که هنوزم فکرت اذیتم می‌کنه... که هنوزم اون گوشه‌موشه‌های قلبم نشستی و هر نگاهت مثل یه خنجر تو قبلم فرو می‌ره... لعنت به هر چی خاطره است... لعنت به هر چی روزِ خوب٬ که به یاد آوردنش درد می‌اندازه به جون آدم...

  • ۱ پسندیدم
    • star less
    • شنبه ۱۹ خرداد ۹۷

    حافظه

    از حرف زدن با آدم‌هایی که حافظه‌ی خوبی دارن می‌ترسم. :/ می‌ترسم یه چیزی بگم و طرف هم تا قیام قیامت یادش نره. اصولاً خوشم نمیاد آدم‌ها منو زیاد تو یادشون داشته باشن. یا بعد چند سال بگن یادته فلان روز فلان چیزو گفتی. :/ مسئله این نیست که حرف مهمی باشه‌ها! مسئله اینه که دلم نمی‌خواد کارام یا حرفام یاد آدما بمونه. واسه همین اصلاً خیلی وقتا حرفی که تو دلمه رو نمی‌گم.

  • ۰ پسندیدم
    • star less
    • پنجشنبه ۱۷ خرداد ۹۷