بی‌ستاره

پاستا

معتاد شدم. :/
  • ۰ پسندیدم
    • star less
    • چهارشنبه ۲ اسفند ۹۶

    زود تموم شد

    دلم می‌خواست تمام عمرم رو بشینم همین‌جا. فیلم ببینم. سریال ببینم. انیمیشن ببینم. یه روز هم وسط همینا این دنیا تموم شه. کاش به اندازه‌ی تمام ساعت‌های مونده از عمرم٬ سریال‌ها و فیلم‌ها و انیمیشن‌های دوست‌داشتنی وجود داشت. عمر آدما چرا اینقدر بی‌خودی بلنده؟

  • ۰ پسندیدم
    • star less
    • چهارشنبه ۲ اسفند ۹۶

    کاش خوشبختی‌ها هم این‌جوری به آدم برمی‌گشت! هه!

    من همیشه آدم مرتبی بودم. اونقدر مرتب که لباسام لحظه‌ای روی زمین نمی‌موند! حتی از بچگی٬ از مدرسه که برمی‌گشتم درجا لباسم رو درمی‌آوردم و آویزون می‌کردم. کمدم و وسایلم اون‌قدر مرتب بود که حتی می‌تونستم برم مسافرت و زنگ بزنن بهم بگن فلان وسیله‌ات کجاست؟ و من کروکی دقیق بکشم و آدرس بدم و بتونن برن برش دارن! هیچ‌وقت چیزی زیر دست‌وپا نبود که متعلق به من باشه! و همیشه همه‌چیز مرتب و سر جای خودش بود.

    اما من خواهری داشتم و دارم که بسیار بی‌نظمه! :| و خب همیشه‌ی خدا با هم سر این موضوع بحث داریم و دقم می‌ده. مثلاً همین الان رفته دانشگاه و شارژر و هندزفری‌اش و وسایلش جلوی در کمد روی زمینه.

    خدا گفته اگه کسی٬ کسی رو بخاطر اشتباهی سرزنش کنه٬ نمی‌میره مگه به اون اشتباه دچار شه! به نظرم خدا این مورد رو درست کرده تا بتونه به آزمایش‌های الهی تنوع بده و در‌ضمن کسی نتونه شکایت کنه! تو حرفی بزنی حتی از سر دل‌سوزی٬ ولی سرت میاد! خیلی شیک و راحت! و خب با این نکته نمی‌تونی کسی رو هم مقصر کنی چون خودت همچین چیزی رو گفتی و سرت اومده! و این‌طور می‌شه که به طور غیرمستقیم٬ انواع و اقسام آزمایشات الهی به سوی هر فردی روانه می‌شه و کار خدا هم راحت‌تر می‌شه!

    هنوز بعد از یک ماه و خرده‌ای وسایلم به حالت قبل از مسافرت برنگشته و در کمد رو نمی‌تونم باز کنم! الان داشتم تلی از لباس که روی صندلیم بود رو مرتب می‌کردم و دیدم که شال بافتم چروک شده!!!!!!! لباسام هیچی ولی شال بافت چروک شده!!!! هیچی دیگه. قبل ازین‌که برم نماز بخونم گفتم بیام این پست رو بنویسم بعد برم. حالا از وضع قفسه‌ها که یه وجب خاک گرفته مدت‌هاست و عروسک‌هایی که رنگشون از گردوخاک تغییر کرده و حتی داره می‌پوسه بگذریم.

  • ۰ پسندیدم
    • star less
    • يكشنبه ۲۹ بهمن ۹۶

    نیست و نیست!

    تا چندین دقیقه بعد از تموم شدن سریال هم هنوز هنگ بودم! O_o دیده بودم بدتر ازینا تو فیلم‌سینمایی٬ ولی تو صداوسیما؟؟! با من ازدواج می‌کنی؟؟؟؟؟!!! O___o اصلاً هضم نمی‌شه نمی‌دونم چرا!!!! هی فکر می‌کردم اشتباه شنیدم. :|||

  • ۰ پسندیدم
    • star less
    • شنبه ۲۸ بهمن ۹۶

    گشت و گذار در بلاگفا

    الان که یادش افتادم دلم براش سوخت. :)) بیچاره چقدر کامنت داد و اصرار کرد که فقط بذار با هم آشنا شیم! منم زدم با خاک یکسانش کردم. :دی آخه بگو تو چی از من می‌دونستی؟ در حد خوندن چند تا پست وبلاگم؟؟! :)) اونم هنوز از راه نرسیده و دو تا کامنت نذاشته؟ :||

    چه خاطراتی داشتیم تو بلاگفاها!!! :))) ولی واقعاً باورم نمی‌شد این همه ازدواج وبلاگی وجود داشته باشه. که به لطف چالش راه انداختن یکی از دوستان دیدیم که بعله چه خبره!!

  • ۱ پسندیدم
    • star less
    • جمعه ۲۷ بهمن ۹۶

    سوزاندن خاطرات

    خیلی‌ها می‌گن اونایی که می‌گن من برای دل خودم وبلاگ می‌نویسم دروغ می‌گن. و اگه اینطوره برن تو دفتر بنویسن.
    خب این آدما قطعاً درک نمی‌کنن من الان یه کارتون خاطره دارم که نمی‌دونم چطوری باید نیست‌ونابودشون کنم. :| ولی می‌شه یه وبلاگ رو با زدن یک دکمه نابود کرد.
    آخر سریال آشپزباشی یادتونه؟؟ که مرده دفترخاطرات‌هاشونو پیدا کرده بود و وامی‌کرد و می‌انداخت تو آتیش؟ به همچون آتیشی ترجیحاً کنار دریا نیازمندم...
    به همه هم پیشنهاد می‌دم همین‌جا در مجازی بنویسن که راحت بشه هم نگه‌ش داشت و راحت مرورش کرد٬ هم راحت نابودش کرد. البته زمان ما که اینترنت و این حرفا نبود. البته ما از دنیا عقب بودیم. به هر حال الان دنیا فرق کرده. همون موقعش هم بچه‌مدرسه‌ای‌ها وبلاگ داشتن٬ الان که دیگه هیچی.
  • ۰ پسندیدم
    • star less
    • جمعه ۲۷ بهمن ۹۶

    هعی

    قبلاً گفته بودم به اینایی که سرشون رو می‌ذارن رو بالش خواب‌شون می‌بره حسودیم می‌شه؟؟

    به اینایی که سرشون رو می‌ذارن رو بالش خواب‌شون می‌بره حسودیم می‌شه.

  • ۰ پسندیدم
    • star less
    • جمعه ۲۷ بهمن ۹۶

    ازون شبای مسخره

    دقیقاً وقتایی که من بی حوصله‌ام و دلم می‌خواد با کسی حرف بزنم هیچ‌کس نیست. بعد درست وقتی که می‌خوام یه فیلم ببینم یا کتاب بخونم یا یه کاری دارم٬ همه هستن.
    نه حوصله وبلاگ خوندن دارم که اون ستاره‌ها تموم شن بالاخره٬ نه حوصله فیلم دیدن. نه خوابم میاد٬ نه دوستان سکوت‌شون رو می‌شکنن.
    هی میام اینجا رو باز می‌کنم. هی می‌نویسم. هی پاک می‌کنم. هی می‌بندم صفحه رو می‌رم.
  • ۲ پسندیدم
    • star less
    • جمعه ۲۷ بهمن ۹۶

    دلم گرفته فقط

    یه وقتا از دوستات انتظار داری. از دوستای نزدیکت. توقع داشتم یه عکس‌العملی نشون بدن. یه حرفی بزنن. یه نظری بدن. این همه سکوت رو کجای دلم بذارم؟؟ بهم برخورده... مگه من چند تا دوست دارم و با چند نفر حرف می‌زنم؟! باشه. اشکال نداره... هیچکس باهام خوب نبود تو این راه. هیچ‌کس پشتم نبود. هیچ‌کس بهم امید نداد. همه در بهترین حالت وایسادن عقب٬ اگه نیش و کنایه نزدن. اگه تحقیر نکردن. اگه دل نشکستن.

    نمی‌خونید اینجا رو. ولی دلم خیلی ازتون گرفته. خیلی. ازون چند نفری هم که حتی یه تشکر ازم نکردن و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده دلم گرفته... از همه بیش‌تر ازون خدایی دلم گرفته که انگار اونم منو نمی‌خواد ببینه...

  • ۱ پسندیدم
    • star less
    • پنجشنبه ۲۶ بهمن ۹۶

    نصفه شبی

    حس خوبی نیست که ندونی کدوم وری هستی. ولی قطعاً اینکه بعد از خوندن چند تا پست این‌وری٬ چند تا پست اون‌وری هم هست برای خوندن حس خوبی داره. فقط اینقدری مطمئنم که ازین دنیا متنفرم. و دلم می‌خواد کلاً زودتر قیامت بشه و بساط این دنیای مزخرف برچیده بشه.

    + ستاره‌ها رسیدن به زیر 26.

  • ۱ پسندیدم
    • star less
    • چهارشنبه ۲۵ بهمن ۹۶