بی‌ستاره

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

عنوان ندارد. :/

خب فکر می‌کردم حالم خوبه. ولی نبود. شب اعصابم ریخته بود بهم و حالم اصلاً خوب نبود. و فحش می‌دادم به خودم که خب مگه مریضی می‌شینی می‌خونی؟ رفتم بخوابم حالم بدتر شد خوابم نبرد. آخرش دو سه ساعت تمام تو پیج اینستای یه وبلاگ‌نویسی چرخ زدم تا یکم حالم اومد سر جاش و تونستم برم بخوابم.

برم سراغ همون رمان تخیلی خودم. -__- البته به دورانی که یه کله کتاب رو از اول تا آخر می‌خوندم برگشتم. :/ یه مدت بود نمی‌تونستم بشینم پشت هم بخونم و یه کتاب 400 صفحه ای روزها طول می‌کشید. ولی حالا باز شدم مثل قدیم و این‌طوری بدتر شد. خیلی فشار میاد به چشم آدم.

  • ۰ پسندیدم
    • star less
    • جمعه ۲۴ آذر ۹۶

    چشمام دیگه به زور می‌بینه. :/

    خب. اونقدری که فکر می‌کردم بد نبود. از اینکه ویل خودکشی کرد شوکه شدم ولی... شاید بهش حق دادم... من که سالمم گاهی از زندگی خسته می‌شم و دیگه حوصله‌اش رو ندارم... چه برسه به همچین شرایطی... یاد سریالی افتادم که توش لیندا فلج بود... ماه رمضون نشون می‌داد. وای خدا. چقدر ازین زندگی و دنیایی که آفریدی متنفرم...
    مطمئن نیستم که اون یکی جلد کتاب که ادامه‌ی اینه رو بخونم یا نه.
  • ۱ پسندیدم
    • star less
    • پنجشنبه ۲۳ آذر ۹۶

    همچنان کتاب می‌خوانیم

    اگه بلایی سر بقیه اومده بود این‌قدر ناراحت نمی‌شدم. یعنی ناراحت که می‌شدم ولی نه اندازه والتر. والتر رو خیلی دوست داشتم. از تاریخ متنفرم و اصلاً هیچی یادم نیست از تاریخ جنگ جهانی‌ها. ولی الان از آلمان متنفرم. متنفرم. متنفرم...

    کلاً ماجراها و دنیاها و رمان‌ها و فیلم‌های تخیلی چیزیه که عاشقانه دوست دارم. شاید مثلاً -یک عاشقانه‌ی آرام- بخونم یا -بر باد رفته- یا رمانای ایرانی یا شعر؛ شاید فیلم‌ و سریال ببینم؛ ولی هیچی اندازه‌ی شازده‌کوچولو٬ لافکادیو٬ دلتورا٬ هری پاتر و از این دست چیزها خوندن؛ یا جومانجی و زادورا و جک و لوبیای سحر آمیز و هری پاتر و آلوین و از این دست چیزها دیدن؛ برام لذت‌بخش نیست. یک عالمه فیلم و انیمیشن تخیلی دارم برای دیدن. و هنوز یه کتاب 6-7 جلدی دارم برای خوندن. 

    ولی دارم می‌رم سراغ یه کتاب معروف. من پیش از تو. اون‌جور که از داستانش شنیدم قراره اذیت کننده باشه. ولی بازم می‌گن قشنگه. هر چند ترجیحم خوندن و دیدن دنیاهای دیگه‌ای به جز این دنیای مزخرف خودمونه. هر چی ازین دنیا دورتر٬ بهتر.

    بالاخره طلسم این 8 جلد کتاب شکسته شد. دلم می‌خواست دیشب تمومش نکنم. دلم نمی‌خواست برسم به والتر. ولی از همون وقتی که از نی‌زن حرف می‌زد معلوم بود که چی می‌شه و منتظر بودم... همیشه سر شخصیت‌هایی که آدم دوست داره یه بلایی میاد. :( ولی بهتر ازین بود که مثل اونای دیگه پاش قطع شه یا چشمشو از دست بده. >_< نه همونطوری که با یه گلوله کشته شد بهتر بود... چقدر این دنیا مزخرفه.

  • ۰ پسندیدم
    • star less
    • دوشنبه ۲۰ آذر ۹۶

    کاش والتر سالم برگرده

    از خوندن ادامه‌اش می‌ترسم... مثل وقتی که فرزاد سقوط کرد ته دره... مثل وقتی که سیریوس داشت می‌جنگید... 

    چرا کشته شدن یه آدم تو یه رمان که اصلاً وجود خارجی نداره این‌قدر اذیت کننده‌ است... :/

  • ۲ پسندیدم
    • star less
    • يكشنبه ۱۹ آذر ۹۶