خیلی سال پیش‌ها٬ وقتی فیلم و سریال می‌دیدم اون‌قدر درگیر داستان‌ها و شخصیت‌ها می‌شدم که باهاشون بغضم می‌گرفت٬ گریه‌ام می‌گرفت٬ می‌ترسیدم٬ عصبانی می‌شدم و... . یکم که گذشت دیدم وقتی بقیه کنارم هستن همش معذبم و نمی‌تونستم سریال ببینم! اگه یه جای سریال یه نقشی گریه می‌کرد من دنبال بهونه می‌گشتم که پاشم برم از جمع! بعد کم‌کم سعی کردم که هر وقت عصبانی می‌شم٬ گریه‌ام می‌گیره٬ دلم می‌سوزه و... سریع به خودم بگم ببین!! فیلمه خب؟! الان اینا واسه خودشون دارن زندگی می‌کنن! یارو تو فیلم مُرد! الان زنده‌ است واسه خودش داره زندگی می‌کنه! الان داره فیلمی گریه می‌کنه! الان فیلمی عصبانیه! الان سریال تموم شده همه اینا رفتن پی کارشون! اینا رو یه نویسنده نوشته اینا دارن بازی می‌کنن! و ازین دست چیزا! که تا حد زیادی موثر هم بود! در لحظه از جو فیلم می‌کشیدم بیرون و باعث می‌شد اونقدر احساسی نشم.

حالا داشتم فکر می‌کردم که خدایا! چطور دلت میاد نشستی اون بالا و این همه درد و بدبختی و مصیبت پخش کردی بین آدما و می‌شینی تگاهشون می‌کنی؟!! بعد یاد پارگراف بالا افتادم! خدا هم می‌دونه همه‌ی ما یه سری روحیم که از اون عالم فرستاده اینجا و به هر کی نقشی داده. خیالشم راحته که هر بلا و بدبختی و مصیبتی که سرمون بیاره٬ ما در نهایت می‌میریم و برمی‌گردیم پیش خودش! خیالش راحته چون قبل رو می‌دونه٬ حال رو می‌دونه٬ بعد رو می‌دونه! ولی ما؟! در بی‌خبری محض از حتی یک ثانیه بعدِ خودمون پَرپَر می‌زنیم و این همه بدبختی و بلا و مصیبت رو می‌گذرونیم...

وقتی نگاه می‌کنم طرف یه سمتِ صورتش بخاطر آتیش سوخته٬ حتی نمی‌تونم نگاهش کنم با اینکه می‌دونم همش گریمه٬ خدا هم همینه! می‌بینه ما داریم درد می‌کشیم... زجر می‌کشیم(روحی یا جسمی یا هردو) و می‌دونه که اینا همش گریمه! همش واسه نقش‌های این دنیاست و بعد از مردن و رفتن به دنیای دیگه خبری ازشون نیست و اثری ازشون باقی نمی‌مونه! پس واسه همینه که اونقدر دلش به حال ما نمی‌سوزه! واسه همینه... چه می‌شه کرد؟ باید فقط تحمل کنیم. باید فقط تو این بازی بسوزیم و بسازیم.