این چند روز خیلی دلم می‌خواست یکی بود که بهش می‌گفتم چقدر ناراحتم... می‌گفتم که اگه خاله‌ی مامان نمرده بود و برای تولد فسقلی می‌رفتیم شهرستان٬ می‌تونستم به یکی از آرزوهای بزرگ و ناممکن‌ام برسم... ولی این چند روز فقط اینستا رو باز می‌کنم و نمی‌تونم جلوی اشکم رو بگیرم و هر وقت یادم می‌افته قلبم درد می‌گیره...