یه روزهایی هم بودن که رنگین‌کمونِ شال‌هام٬ جزو دوست‌داشتنی‌های زندگیم بودن. رنگین‌کمون ارزشمندی که همیشه حواسم بود اگه رنگی ازش کم شده یا نیست٬ تکمیلش کنم. رنگین‌کمونی که زیرِ چند متر پارچه‌ی مشکیِ اجباری٬ بهم حس زنده بودن می‌داد. رنگین‌کمونی که موقع بیرون رفتن٬ نگاه کردن بهشون و انتخاب کردن از بین‌شون کار لدت‌بخشی بود. رنگین‌کمونی که همه منو باهاش می‌شناختن. رنگین‌کمونی که عاشق سبزپسته‌ایش بودم. عاشق نارنجی پرتقالیش. عاشق سبز فسفری و حریر آبی و زرد چروکِ جیغ و قرمز براق و بنفش ماتش. عاشق طوسی و یاسی و زرشکی و صورتی و سفید و مشکیش.

یه روزایی هم اومد که انتخاب‌هام محدود شد به چند تا از رنگ‌های کمتر جلب توجه کننده‌اش. روزایی که دیگه دست و دلم نمی‌رفت سمت نارنجی پرتغالی و فسفری و قرمز و صورتی. روزایی که دیگه سخته دست ببرم سمت مانتو سبز یا قرمزم.

روزایی که دیگه رنگ لباس‌های تو خونه‌ام٬ با هم ست نیستن. و حتی حوصله‌ی انتخاب و پوشیدنشون رو ندارم و ماه‌هاست بین دو دست لباس که بعد از شسته شدن هر کدوم٬ می‌گذارمش همون جلوی جلو برای دفعه‌ی بعد٬ در چرخشم!

دنیای رنگین‌کمونیِ من خیلی وقته که داره خاکستری می‌شه. داره دفن می‌شه زیر خاکسترِ آرزوها و خواسته‌های آتیش گرفته و سوختم...