یهو به سرم زد کیف پولم رو با کیف پولِ دست‌سازی که دوست‌جان برای تولدم هدیه داده بود٬ عوض کنم.

درسته کیف پولم رو خیلی دوست دارم و اولین و آخرین کیف پولیه که در عمرم خریدم٬ ولی کیف پولی که دوست‌جان هدیه داده رو هم خیلی دوست دارم و خیلی هم خوش‌رنگه! :)

شروع کردم محتویات کیف پولم رو جابجا کردن. هی کیف پولم خالی و خالی‌تر شد و کیف پول هدیه پُرتر. وقتی همه چی جابجا شد یهو حس بدِ وحشتناکی بهم دست داد. حسِ از دست دادن و دل کندن. شبیه حسی که مثلاً روز آخر دبیرستان یا دانشگاه به آدم دست می‌ده. اونقدر ترسیدم که با سرعتِ تمام٬ همه چی رو به کیف پولم برگردوندم و یه نفس راحت کشیدم! بعد هم کیف پول هدیه‌ی دوست‌جان رو تو جعبه گذاشتم و با لبخند گذاشتمش سر جاش! اینطوری حالم بهتربود! انگار همه چی سر همون جایی که دوست‌داشتنی می‌موند٬ برگشت!

حس خوبی نیست که حتی تغییرهای اینقدر کوچیک هم منو می‌ترسونه.