داشتم فکر می‌کردم که اگه x , y , z بیاد اینجا رو بخونه چه حسی به من داره. چه فکری در موردم داره. به نظرش چطور آدمی‌ام؟ یا مثلاً تصوری که ازم داشته با چیزی که اینجا می‌خونه چقدر فرق داره. اینجا گاهی حرفایی رو می‌زنم که دلم نمی‌خواد هیچ‌کس بدونه.

بعد یهو یاد دوست‌جان می‌افتم. :( دوست‌جانی که خیلی از منو دید. خیلی از منو شنید. و کنارم موند! و دوستم داشت. :( به صدم ثانیه گوشی رو برمی‌دارم و می‌رم تو صفحه‌ی چت و می‌بینم برام نوشته شبکه قرآن رسیده به قسمت‌های پیری زلیخا. حالم یه جوری می‌شه... براش می‌نویسم باهات قهرممم.

خیلی وقته حرف نزدیم. در حد سلام خوبی از مسافرت برگشتی و عیدت مبارک. اونم بیشتر تو گروه. می‌دونم که می‌دونه یه چِم هست که حرف نمی‌زنم. شاید فکر کرده بهتره بذاره تنها باشم یکم... ولی من دلخورم. از این همه نبودنش دلخورم... ولی دیگه طاقت ندارم ببینم که حتی یادشه من عاشق قسمت‌های پیری زلیخام ولی باز باهاش حرف نزنم و باهام حرف نزنه...

باید حرف بزنیم... باید خراب کنم این دیوار لعنتی رو... دوست‌جانم با همه فرق داره... خیلی فرق داره... فرق داره که بغضم گرفته از دستش... چرا اینقدر دوری؟؟ خدایا چرا؟ چرا اینقدر دورِ از من هان؟؟؟؟؟