دلم می‌خواد یکی سعی کنه باهام حرف بزنه. بگه سلام. بگم سلام...

فرستاده سلام   ......  قشنگ همین الان که اومدم اینو تایپ کنم....

دلم می‌خواد یکی سعی کنه باهام حرف بزنه. بگه سلام. بگم سلام. بگه خوبی؟

فرستاده خوبید؟   ......

دلم می‌خواد یکی سعی کنه باهام حرف بزنه. بگه سلام. بگم سلام. بگه خوبی؟ بگم ممنون. تو خوبی؟ بگه ممنون. بدونه که "ممنون" جواب "خوبی؟" نیست... بدونه وقتی می‌گم ممنون یعنی نه. خوب نیستم...

فرستاده ممنون   .....

دلم می‌خواد یکی سعی کنه باهام حرف بزنه. بگه سلام. بگم سلام. بگه خوبی؟ بگم ممنون. تو خوبی؟ بگه ممنون. بدونه که "ممنون" جواب "خوبی؟" نیست... بدونه وقتی می‌گم ممنون یعنی نه. خوب نیستم... بگه چه خبر؟ بگم سلامتی. بدونه "سلامتی" همه‌ی جواب "چه خبر" نیست... دلم می‌خواد یکی به زور باهام حرف بزنه. دلم می‌خواد مقاومت کنم و حرف نزنم. دلم می‌خواد اونقدر مقاومت کنه تا حرف بزنم... دلم می‌خواد تمام دلخوریم ازشون رو نگه دارم. از نبودنشون. ازینکه روزایی که دلم گرفته بود نبودن. باهام حرف نزدن. منو نشنیدن. نفهمیدن چقدر حالم بده. نفهمیدن چقدر داره نبودنشون دیوار می‌کشه بینمون. 

من اینجوری بی‌معرفت می‌شم. اینجوری که من براشون بی‌اهمیت می‌شم. این‌جوری که بهم اهمیت نمی‌دن و می‌ذارن 11 روز می‌رن. اینجوری که می‌رن سفر٬ اینجوری که آزمون دارن٬ اینجوری که گوشی‌شون قدیمیه. اینجوری که لاین و بیان و اینستا پیف‌پیف بو می‌ده. اینجوری که اینترنت‌شون تموم شده. سرشون شلوغه. اینجوری که روزها می‌گذره و براشون بودن من مهم نیست! به ازای هر روز نبودنشون دل من یه آجر می‌ذاره جلوی خودش. و بعد از هر چند روز که برگردن می‌رسن به یه دیوار! یه دیواری که در مقابل حرفاشون کمترین عکس‌العمل رو نشون می‌ده. دیواری که در مقابل شکسته شدن مقاومت می‌کنه. دیواری که در مقابل خبری ازت نیست دوبل می‌شه. شکستنش سخت می‌شه. حرف کشیدن ازم سخت می‌شه.

نفهم نیستم. می‌فهمم یکی کار داره. می‌فهمم آزمون داره. می‌فهمم گوشی‌اش قدیمیه. می‌فهمم از لاین و بیان و اینستا خوشش نمیاد. می‌فهمم لابد یه چیزیش هست که میاد فقط سلام و خوبید بگه و بره. ولی منم دل دارم. دلم می‌گه وقتی اسم یه نفر شد دوست٬ یعنی وسط سرشلوغی‌اش تو رو یادش نره. یه جا واست خالی کنه. براش مهم باشه وقتی درگیره شاید تو حالت خوب نیست... شاید فقط یه احوال‌پرسی و چند دقیقه چت کردن به بهتر شدن حالت کمک کنه. دست خودم نیست. وقتی یکی ازم دور می‌شه سنگین می‌شم باهاش. نه از قصد. نه از تلافی کردن! خودمم نمی‌دونم چرا. سختمه دوباره نزدیک بشم. دوباره حرف بزنم. انگار می‌شه یه آدم جدید. منم دوست ندارم با آدم جدیدا حرف بزنم. ارتباط برقرار کنم. نزدیک بشم. دلم می‌خواد همون دور بمونم.

همیشه دلم می‌خواست یه روزی برم سر کار(چون خدا منتظره یه چیزی بگی و به بدترین شکل ممکن اجابتش کنه نه اون چیزی که تو می‌خوای! باید تو پرانتز عرض کنم کاری که دوست داشته باشم! حقوقش خوب باشه! و راضی‌ام کنه!) و سرم بخاطرش شلوغ باشه و دیگه هیشکی رو نشناسم! هفته‌ای یه بار محض خالی نبودن عریضه برم به دوستام بگم سلام خوبید؟! چه خبر؟! و این من باشم که سرم شلوغه. من باشم که وقتی برای بقیه نداشته باشم!

من بی‌معرفت نیستم! فقط این آجرا تعدادش که زیاد می‌شه دیگه خودمم حریف دلم نمی‌شم.