وایساده بودم روبروی یه ساختمون خیلی بزرگ و جالب که انگار تو استامبول بود! خیلی تاریک بود و نمی‌شد زیاد دقیق ساختمون رو دید. تنها بودم و تو اون تاریکی مطلق فقط یه نفر کنارم بود! م.ح!! یکم حرف زدیم یادم نیست چی. بازوش رو چسبیده بودم و با احتیاط راه می‌رفتیم. گفتم چرا اینطوریه؟ چرا اینقدر تاریکه؟ گفت فلانه دیگه. یادم نیست اون فلان چی بود فقط یه لفظی بود تو مایه‌های اینکه مثلاً حکومت نظامیه چه می‌دونم همچین چیزی.

یه لحظه ترسیدم و فکر کردم من اینجا چیکار می‌کنم؟ چرا تنهام؟ چرا م.ح پیشمه؟؟!! و چرا اینطوری دستش رو گرفتم؟؟ ولی تو اون شرایط وحشتناک٬ امن‌ترین آدم بود و بودنش آرامش می‌داد بهم...

رفتیم و رفتیم تا به یه بن‌بست مانندی رسیدیم. یهو در روبرومون باز شد و یه نفر٬ دوتا آدم که همراه‌های ما بودن رو انداخت بیرون و در رو بست. یه توپ پلاستیکی ازینا که قدیما پسرا باهاش فوتبال بازی می‌کردن دست یکی‌شون بود که اون آ.ب بود!!! و یه نفر دیگه که یادم نمیاد کی بود... انگار یه جا بین راه از هم جدا شده بودیم و قرار بود اونجا برسیم به هم. نگران بودم که بعدش چی می‌شه؟ چه‌جوری و کجا می‌خواییم فرار کنیم؟

همه حلقه زده بودیم و بغل کرده بودیم همو که یه آدم گنده با یه چاقو پیداش شد... گفت چقدر دارید؟؟ انگار آ.ب تمام پولش رو برای رسیدن به اونجا خرج کرده بود و گفت من که 5 تومن! (انگار که یارو کارتخوان داشته باشه و باهاش همون لحظه می‌خواست کارت بکشه.) و مرده گفت 5 میلیون؟ آ.ب گفت 5000تومن! همون لحظه مرده چاقو رو فرو کرد تو شکمش... ترسیده بودم... خیلی ترسیده بودم... فکر می‌کردم م.ح پول نداره؟؟ چرا نگفت من به جاش پول می‌دم؟؟؟ من قایم شده بودم پشت سر م.ح که انگار هم حواسش به من بود و هم حواسش به من نبود. مرده رفت سراغ دومین همراه‌مون و اون رو هم با چاقو زد. و من دیگه از خواب پریدم... موقع اذان صبح بود!

مامان بیدار بود٬ گفت دزد اومده بود موتور یکی از همسایه‌ها رو ببره! ولی همسایه‌مون فهمیده بود و رفته بود پارکینگ که دزده در رفته. در پارکینگ رو هم داغون کرده بود که بتونه بیاد تو!


+ سریال کره‌ای‌هام تموم شده. چه غلطی کنم آیا؟؟ بسته شبانه‌های همراه اول بگیرم و شروع کنم دوباره سریال دانلود کردن؟؟؟ حوصله این خواب‌های بی‌سروته رو ندارم واقعاً...