دیشب به سرم زد یه لیست از چیزایی که تو این دنیا دوست دارم بنویسم. هی تو ذهنم گفتم و گفتم و گفتم. امشب کاغذ و خودکار برداشتم و نوشتم و نوشتم و نوشتم.

وسط‌هاش با دوستم حرف زدیم و از اونم کمک خواستم. قبل از نشون دادن لیستم کلی از چیزایی که دوست دارمو گفت. حتی وقتی کل لیست رو هم دید باز کلی چیز دیگه گفت و از توشون بودن 10-20 تایی که از قلم انداخته بودم خودم! اینکه این همه دوست‌داشتنی‌های منو می‌دونه هم لذت‌بخشه هم باعث می‌شه خجالت‌زده شم وقتی حتی به تعداد انگشت‌های یه دست نتونستم دوست‌داشتنی‌هاشو بگم! البته تقصیر این حافظه‌ی ماهی‌گونه‌ام هم هست!!!

اولین باره تو عمرم که حس عجیبی داشتم. حس داشتن یه دوست که تو رو بلده! تو رو می‌فهمه! چیزی که اون همه سال نداشتم... دوستی که تنها دوبار از نزدیک دیدمش ولی اینقدر منو می‌شناسه! عجیب بود. دوست‌داشتنی بود... فکر نکنم حتی مامان و خواهرم هم بتونن اونقدر که دوستم ازون لیست حدس زد رو حدس بزنن!

دوستت دارم دوستم... همین‌قدر که این چند سال از همین فاصله‌ی دور هم دارمت شبیه معجزه است! معجزه‌ای که توقعش رو نداشتم از خدا!! هر چند که بازم نذاشت بودنت رو حس کنم و این‌قدر فاصله انداخته بین‌مون... ولی همین که 4سال و خرده‌ای شده که هستی٬ خودش خیلی خوبه. :) ببخشید که یه وقتا کلافه می‌شم از دستت... همش واسه این فاصله‌ی لعنتیه... مرسی دختر مهربون٬ هر چند که اینجا رو نمی‌خونی. :)