گیر داده که رفتم مکه فلان جا برای تو دعای مخصوص می‌کنم! منم در دلم فحشی روانه‌اش می‌کنم و لبخند می‌زنم.

زنگ زده داره با مامان تصویری حرف می‌زنه. هدفون به گوش وسط سریالم که صدا مامان بلند بلند میاد. استپ رو می‌زنم و پامی‌شم درو ببندم که می‌شنوم باز داره می‌گه به ... بگو آماده باشه! که یعنی رفته دعا کرده برام. در رو می‌بندم٬ فحشش می‌دم٬ به خدا دهن‌کجی می‌کنم... می‌شینم بقیه سریالم رو می‌بینم.

دارم شام می‌خورم و فکر می‌کنم حالا دعا کنه که چی. شاید اون‌جور که تو دلت خواست شد. بعد می‌گم هه! عمراً. معجزه رو رد کرده!

دارم اینستا رو چک می‌کنم که یهو رو می‌کنم بهش و می‌گم ببخشید دهن‌کجی کردم... ولی خودت می‌دونی چیزی که من می‌خوام چیه! یه ذره این‌ورتر یا اون‌ورتر باشه هم نمی‌خوام!

گوشی مامان تو اتاقم داره اذان صبح رو پخش می‌کنه. وبلاگ یکی از بچه‌ها رو باز می‌کنم که نوشته:

" إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (82) 

چون به چیزى اراده فرماید کارش این بس که مى‏ گوید باش ...

پس موجود مى ‏شود ...

 

+ یاسین "

میام اینجا. تایپ می‌کنم. سعی می‌کنم فکر کنم اینا ربطی به هم داره. ولی آخرش می‌گم پابو! کی تا حالا نشونه‌ها تو زندگیِ تو به هم ربط داشته که حالا ربط بده؟ ها؟ آنی! معجزه‌ای برای تو رخ نمی‌ده! بی‌چوسو؟

بسه... عذابم نده با اینا خب؟ می‌دونم که بخوای می‌شه! ولی تو نخواهی خواست! پس این نشونه‌ها رو هم نذار سر راه من... می‌دونم اگه بخوای هم آخرش چیزی رو می‌خوای که 100٪ دلخواه من نیست و می‌خوای باهاش عذابم بدی. پس لطفاً نخواه. چون از خواستنت هم می‌ترسم!....