وقتی مراقب آزمون‌های قلم‌چی بودم٬ مجبور بودم فرم‌های پر نکرده‌ی بچه‌ها رو الکی پر کنم! مجبور بودم به عنوان خانواده‌ی بچه‌ها الکی توی عکس دسته‌جمعی وایسم! مجبور بودم الکی یه سری کارنامه درست کنم و بدم دست بچه‌ها که بازرس میاد ایراد نگیره! مجبور بودم کلی فیلم بازی کنم!! فیلم‌هایی که حتماً خود بازرس‌ها هم ازش خبر دارن! اونم فقط برای یه آزمون ساده! که کنکور نیست! فقط یه آزمونه!!! این همه دروغ و دغل و نمایش!

وقتی رفتم برای مربی مهد مجبورم کرد نقاشی‌های آماده و الگو بدم به بچه‌ها رنگ کنن! چیزی که ماه‌ها توی دوره‌ی مربی نقاشی و خلاقیت بهمون گفته بودن برای بچه سمه! مجبورم کردن کاردستی بهشون یاد بدم! کاردستی‌های آماده و کپی هم و یک شکل! چیزی که قبلاً یاد گرفته بودم که اشتباهه!

چقدر خوبه که در شرایطی نیستم که مجبور باشم کار کنم. حداقل فعلاً. کار کردن خودش یه جنگ بی‌پایانه. مثل زندگی کردن!