تو این چند ماهه چند بار رفته بودیم مغازه‌اش. آخرین بار هم رفتیم که گردنبند مامان رو که داده بودم قفل عوض کنه بگیریم. حرف که زدیم یهو نگاهم کرد و پرسید چند سالته؟ یه لحظه شوکه شدم و گفتم بیست و ... و با کمی مکث 7 رو گفتم. و همش به این فکر می‌کردم که الان یادش می‌افته. همون لحظه مامان با دو دلی گفت آقای پ دخترم دوست م دختر شما بوده. و حرف از همین‌جا آغاز شد.


از نحوه‌ی تصادف و فوت م تو شهر دانشجویی‌اش اصفهان گفت. اونم درست تو شبی که بلیط داشته برای اومدن به تهران و رفتن به عروسی پسر عموش(اگه اشتباه نکنم) در چند روز آینده. از رفتن باباش به اونجا و سردخونه... 

نگاهم کرد و تاریخ رو پرسید. وقتی گفت 6تیر سالِ م هست دلیل لباس سیاهی که به محض وارد شدن به مغازه متوجه‌اش شده بودیم رو فهمیدم. مامان البته حدس زده بود. چشماش پر از غم بود و نگاهش پر از درد.

رفتن م باورم نشده بود. تو تمام این سال‌ها به یادش بودم و براش صلوات می‌فرستادم گاهی. هر بار از سر کوچه رد می‌شدم و خونشون و مغازه باباش رو می‌دیدم انگار جای خالی م رو حس می‌کردم. صمیمی نبودیم. یکبار اون اومده بود خونمون و یکبار هم من رفته بودم خونشون. به باباش گفتم خونتون هم اومدم که برای م تولد گرفته بودید و باباش گفت آره اون سال که دبستان براش تولد گرفته بودیم. گفتم آره کلاس چهارم بودیم.

اون تنها جشن تولدی بود که من تو کل عمرم بهش رفته بودم! چون هیچ‌وقت اجازه نداشتم جشن تولد یا خونه‌ی دوستام برم. اونم به لطف مامان رفته بودم. و هنوز یه چیزایی ازش یادمه. چند سال قبل که دانشجو بود هم یه بار تو همون مغازه م رو دیده بودیم وقتی با مامان رفته بودیم مغازه. و یادمه که می‌گفت من هر کاری دوست داشتم کردم و حسرت هیچی به دلم نمونده. اون روز تقریباً همش هم‌صحبت مامان بود! من هر چی که می‌گذره بیشتر غیراجتماعی می‌شم و کمتر زبونم به حرف زدن می‌چرخه. مثل همون بچگی‌ها شاد و با انرژی بود و با شور حرف می‌زد.

باباش که انگار کلی حرف توی سینه‌اش سنگینی می‌کرد در مورد رفتنش به کربلا که به نیت م رفته بود حرف زد. از رفتن به هیئت و حس عجیب و قسمت شدن سفر کربلا به شکل واقعاً دعوتی و سفارشی از طرف خودِ خودش... از پیاده‌روی اربعین و دیسک کمری که بعد از نیت‌اش و خوردن چایی موکب‌ها فراموشش شده بود تا خود حرم حضرت عباس... از خواب یه مشتری که م رو ندیده بود و فقط عکسش رو روی کتاب دعای چاپ شده براش دیده بود و زنگ زده بود به بابای م وقتی که تو راه نجف بود و گفته بود خواب دختر کوچولوی توی اون عکس رو دیده که داره برای پدرش که رفته مسافرت با دست‌های کوچولوش آش می‌پزه... از زیارت‌هاش توی کربلا و شلوغی اربعین گفت. و اینکه یه بار دیگه یه سال بعد هم برای خودش رفته زیارت. منم پارسال تو کربلا تو نجف هر جا رفتم به جاش زیارت کردم... به قول مامان توی لیستی که می‌نویسم همیشه هست...

از زود رفتن م گفت... از جهاز خریدن براش تو بچگی! و از کامل بودن وسیله‌های کوچیک جهازش و اینکه مونده بوده وسیله بزرگ‌ها و م گفته بوده همه رو استیل می‌‌خواد و مارک بوش. از اینکه آخرای دانشگاهش بوده تو اصفهان. از اینکه برادرش که م جای مادر و خواهر و دوستش بوده چقدر تنها شده بعد از م...

باباش حرف می‌زد و من دائم زیر سنگینی نگاه‌های گاه و بی‌گاه مامان که انگار منتظر بود من اشکم در بیاد٬ بغضم رو قورت می‌دادم و قورت می‌دادم تا اشکم درنیاد. یه دل سیر حرف زد با اینکه شب بود و دیرمون شده بود ولی حتی تلفن مامان هم می‌دونست که وقت زنگ خوردن نیست. یه حسابی هم مونده بود برای پرداخت که هر کار کردیم ازمون نگرفت دیگه. و گفت همون قبلی رو هم نباید می‌گرفتم. مامان کلی اصرار کرد و گفت تمام این سال‌ها هیچ‌وقت هیچ‌کدوممون نتونسته بودیم که چیزی از م و فوتش ازش بپرسیم که مبادا ناراحت بشه و آشنایی هم ندادیم که اونوقت نخواد مثل الان رو حساب آشنایی تخفیف بده. می‌گفت هیچ‌وقت نشده این همه سال از کسی بپرسم چند سالته و نمی‌دونم چرا یهو ازت پرسیدم و مامان هم گفت چون دیدم یه طور خاصی نگاه کردید و سنش رو پرسیدید از م پرسیدم و گرنه بازم دلم نمی‌اومد ازتون چیزی بپرسیدم ازش. و باباش گفت که بازم سر بزنید و من دخترمون رو ببینم و یاد م می‌افتم و خوشحال می‌شم.

تمام مدت که باباش حرف می‌زد حس عجیبی داشتم. نمی‌دونستم چی می‌شه گفت به پدری که نگاه می‌کنه به دوست دخترش. دختری که خیلی زود رفته و تنهاش گذاشته. دائم می‌گفت زود بود برای م... و من هیچی نداشتم برای کم شدنِ رنج و دردش بگم. می‌گفت م خیلی سختی کشید. و من یاد حرف م می‌افتادم... یاد مامانش که ولشون کرده بود و رفته بود. یاد م که برادرش رو بزرگ کرده بود وقتی که خودش هم ابتدایی بود. یاد حرفایی که از مادرش می‌زد.

شب سختی بود. کلمه‌کلمه حرف‌های بابای م توی سرم بود تا قبل از خواب. غم‌اش غمگینم کرده بود. تمام این سال‌ها با خودم می‌گفتم شاید اشتباه شده. شاید هنوز زنده است. تو اون دو سالی که ازین محل رفتیم و برگشتیم٬ مامان پارچه‌نوشته‌ی بالای درشون رو دیده بود و بهم گفته بود. هنوزم باروم نمی‌شد. تا امشب که باباش لحظه‌لحظه‌اش رو تعریف کرد تا رسید به سردخونه... م زنده بوده بعد تصادف و نبض داشته. ولی بجای بیمارستان خصوصی که سر همون میدونی که تصادف کرده بودن٬ بوده؛ برده بودنش بیمارستان دولتی و تا برسن به یه بیمارستان دولتی خیلی طول کشیده. تو ماشین دوستش بودن و مقصر هم ماشینی بوده که از فرعی پیچیده و زده بهشون. و تا باباش از تهران رسیده اونجا کار از کار گذشته...

سختی زندگی‌ سه نفره‌شون و حالا این سال‌ها تنها شدن پدر و برادرش. غم زندگی‌شون عمگینم کرد. دوستی که تو جوونی از دست داده بودمش. هر چند دیگه بعد از دبستان هیچ خبر و رفت‌وآمدی نداشتیم با اینکه سر کوچه‌مون بودن ولی خاطره‌های بچگی و دبستان فراموش شدنی نبود. غمگین بودم. غمگین. انگار که تازه خبر رفتنش رو بهم داده باشن... شب سختی بود...