کتایون ریاحی می‌گفت من انسان‌ دوستِ انسان گریزم! فکر می‌کردم منم تقریباً باید همین باشم.

اون‌شب که می‌رفتیم مسجد برای اولین بار خانم ن هم اومد باهامون. و طبق معمول با دیدنِ من شروع کرد که تو چرا افطاری هیئت نیومدی؟ چرا پارسال افطاری شاه‌عبدالعظیم نیومدی؟ تو چرا هیچ‌وقت نیستی؟! و منم مثل همه‌ی موقعیت‌های سین‌جیمِ مشابه٬ مانند کودکی خنگ لبخند زده و با سوال پرسیدن از فرد سومی در جمع موضوع را عوض کردم! :|

بعد تمام راه قدمی دور از جمع راه رفتم و سرم روبه آسمون بارونی و طوفانی بود. نمی‌دونم ک برادرزاده‌ی خانم ن٬ از من خوشش میاد یا همین‌جوری با دیدن من لبخند می‌زنه. سعی می‌کرد کنار من راه بره و باهام هم‌صحبت بشه. فکر کنم اول دبیرستانِ سابق باید باشه. و خب تنها موجوداتی که اندکی در دنیای من راه پیدا می‌کنن و باهام هم‌صحبت می‌شن٬‌ همین کسایی هستن که ازم کوچیک‌ترن!

وقتی گفتم عاشق حیاط مسجدم و عاشق سه تا شب قدر در سال که بشینم تو حیاط مسجد٬ پرسید قشنگه؟ و من انگار با سوال عجیبی روبرو شده باشم لال شدم! برای من قشنگ بود. اصلاً برای من بودن زیر سقف آسمون تو شبای قدر مهم بود. حیاط نقلی مسجد برای من مساوی شب قدر بود. دوباره پرسید سرسبزه؟ و من‌که انگار مفهوم سوالش رو فهمیده بودم گفتم نه زیاد. من کلاً دوستش دارم! و گفت خب سلیقه‌ات رو قبول دارم پس منم خوشم میاد حتماً! نمی‌دونم چرا سلیقه‌مو قبول داشت. حتی وقتی رسیدیم حیاط و دیدیم بخاطر بارون و طوفان موکت ننداختن٬ وقت نشد ازش بپرسم که حیاط خوشگل بود؟؟؟ چون رفتن تو. ولی من فقط به عشق حیاط و سقف آسمون رفته بودم وگرنه خونه مونده بودم خب! پس روی پله‌ها خودمو جا کردم و چند دقیقه نشد که انگار هیچ‌وقت بارون و بادی نبوده! هوا صاف و گرم شد و موکت‌‌ها پهن. من بودم و حیاط و سقف آسمون و شب قدر و تنهایی!

داشتم از انسان دوستی و انسان گریزی می‌گفتم!!! فکر که می‌کنم می‌بینم دیگه اون آدم 10 سال پیش نیستم که عاشق مهمونی و دورهم بودن و گشت و گذار بود(که همه اینا سالی چند بار هم نبود!!!) در عوض آدمی شدم که سر هر مهمونی غر می‌زنم که ای بابا. ول کنید بشینید خونه‌های خودتون دیگه. که چی به یه بهونه مهمونی می‌گیرید. و هر بار هم هر پیشنهاد بیرون رفتن یا دور هم بودنی باشه 90٪ رد می‌کنم! دیگه فقط تنهایی و آرامش(چقدرم که دارم!!!!) و خونه بودنو می‌خوام. دیگه حوصله حرف زدن و حرف شنیدن ندارم. حوصله گوش دادن به تعریف‌های آدم‌ها و لبخند زدن٬ حوصله‌ی سوال جواب کردن٬ حوصله‌ی گیر دادن‌ها و نبش قبر گذشته‌ها و نصیحت‌ها و ... . حوصله هیچ‌کدوم رو ندارم.

هوم. فهمیدم من یه انسان گریز واقعی شدم. ازین بخش مطمئنم ولی از انسان دوست بودن نه. انسان دوست بودن دقیقاً چه معنی‌ای داره؟ به هر حال نصف حرف‌های کتایون ریاحی رو هستم. ولی در مورد نصف بقیه هنوز نتیجه‌ای نگرفتم. چه بسا که همون انسان گریز خالی باشم.

بازم ازین پست‌های طولانیِ لعنتی...