اگه دختر عمه نبود٬ حتماً با دنیای وبلاگی آشناش می‌کردم. حس می‌کنم وبلاگ‌نویس خوبی می‌شد و شاید وقتی 12اردیبهشت داشت از رفتن به نمایشگاه حرف می‌زد٬ می‌تونستم بهش بگم که دو روز آینده تو نمایشگاه کتاب دورهمی‌های وبلاگی برگزار می‌شه! :)) و شاید حتی با هم می‌اومدیم! ولی با حسرتی در نگاهم که قطعاً اون متوجه‌اش نشد٬ گفتم مگه تو کنکووووور ندارییییی! و از رفتن پشیمون‌اش کردم. :دی کتاب‌هایی که می‌خواست به شدت گرون بودن و قطعاً می‌تونست سال دیگه همه رو از کتابخونه دانشگاه بگیره و بخونه! بقیه رو هم گفتم با تخفیف دانشجویی که سال دیگه داری بخر! :دی

تنها کسیه که به هوای اون٬ دور هم جمع شدن‌های فامیل رو تحمل می‌کنم! و تقریباً تنها هم‌صحبت منه! و اگه چند ساعت هم کنار هم باشیم کلی حرف می‌زنیم! چیکار کنم من از بچگی هم همیشه رابطه‌ام با کوچیک‌تر از خودم بهتر بود. -__-

همیشه آدمایی که دوست دارم٬ جاهایی هستن که دوست ندارم! و نباید باشن!! و آدمایی که ازشون بدم میاد دقیقاً توی حلقمن! :|