قبلنا بهتر بود. بارها شد که تو مسافرت‌ها همین‌جوری بزنیم به جاده و شرایط خیلی سختی رو پشت سر بذاریم. ولی باز خوب بودم. الان نمی‌دونم چِم شده. تو عید وقتی از همدان راه افتاده بودیم بریم یه جایی تو کرمانشاه و چند ساعت دیگه هم برگردیم٬ بهو استرس وحشتناکی گرفتم. برام عجیب بود. ولی واقعاً استرس گرفته بودم. اینکه اگه الان وسط جاده تو این برهوت اتفاقی بیفته چی. ترسیده بودم. الان که یه نوشته از کوه‌نوردی یه نفر رو خوندم و داشتم فکر می‌کردم که آخ چقدر حال می‌ده٬ یهو باز همون استرس و ترس افتاد به جونم. کوهه. اگه وسط راه اتفاقی بیفته؟
اینکه جای امنی همیشه نزدیکم نباشه تا در صورتی بروز اتفاقی بتونم در کم‌ترین زمان بهش برسم شده ترسم. نمی‌دونم این چه حس عجیب و مزخرفیه دیگه. ولی وقتی تو جاده دیدم تا چشم کار می‌کنه دشت و کوه و برهوته و اثری از هیچ جای امنی نیست ترس و استرس افتاد به جونم. حتی فکر کوه هم همین کارو کرد باهام.