می‌رم گاز رو خاموش می‌کنم. وقتی برمی‌گردم تو اتاق یهو هوای خنک می‌خوره بهم و لبخند می‌شینه رو لبم! دلم به همین چیزای مسخره خوشه! به بهاری که یهو یادش افتاده خنک بشه٬ بارونی بشه. و من که لذت می‌برم از خنکی. لذت می‌برم از سرما. و از آخرین لحظه‌ها استفاده می‌کنم.

+ حسودیم می‌شه به دوستم. حسودیم می‌شه که از خونش میاد بیرون و چرخ می‌زنه تو روستا. خیس می‌شه زیر بارون. قدم می‌زنه کنار گل‌های بهاری. نفس می‌کشه عطر بارونو. برف نشسته روی کوه و می‌ره برف بازی. عکاسی. آتیش روشن می‌کنه. نمی‌دونم می‌دونه که یه دختری وسط پایتخت ایران تو چند متر جا زندانی شده و نه آسمونو می‌بینه و نه بارونو. نه گلی در کاره نه برفی نه کوهی. می‌دونه گاهی چقدر بهش حسودیم می‌شه؟