شاید بزرگ‌ترین ناراحتی‌ام از بابت گذر زمان٬ این باشه که همه دارن ازم کوچیک‌تر می‌شن! اون بازیگر معروفه که ازم کوچیک‌تره! اون خواننده پرطرفداره که ازم کوچیک‌تره! اون خواستگار دوستم که پلیسه و از من کوچیک‌تره! شوهر دوستم که یه یچه یه ساله داره و از من کوچیک‌تره! اون دختره که از من کوچیک‌تره و با ماشین می‌ره سرکار و برمی‌گرده. اون دکتره که تو مطبش نشسته و از من کوچیک‌تره! همه از من کوچیک‌ترن. همه...
و من نشستم پشت لپ‌تاپ٬ صدای آهنگ رو زیاد کردم که حتی یه لحظه صدای پایتخت لعنتی از توی هال به گوشم نخوره و دارم وبلاگ می‌نویسم٬ وبلاگ می‌خونم و سریال می‌بینم!