خب فکر می‌کردم حالم خوبه. ولی نبود. شب اعصابم ریخته بود بهم و حالم اصلاً خوب نبود. و فحش می‌دادم به خودم که خب مگه مریضی می‌شینی می‌خونی؟ رفتم بخوابم حالم بدتر شد خوابم نبرد. آخرش دو سه ساعت تمام تو پیج اینستای یه وبلاگ‌نویسی چرخ زدم تا یکم حالم اومد سر جاش و تونستم برم بخوابم.

برم سراغ همون رمان تخیلی خودم. -__- البته به دورانی که یه کله کتاب رو از اول تا آخر می‌خوندم برگشتم. :/ یه مدت بود نمی‌تونستم بشینم پشت هم بخونم و یه کتاب 400 صفحه ای روزها طول می‌کشید. ولی حالا باز شدم مثل قدیم و این‌طوری بدتر شد. خیلی فشار میاد به چشم آدم.