اگه بلایی سر بقیه اومده بود این‌قدر ناراحت نمی‌شدم. یعنی ناراحت که می‌شدم ولی نه اندازه والتر. والتر رو خیلی دوست داشتم. از تاریخ متنفرم و اصلاً هیچی یادم نیست از تاریخ جنگ جهانی‌ها. ولی الان از آلمان متنفرم. متنفرم. متنفرم...

کلاً ماجراها و دنیاها و رمان‌ها و فیلم‌های تخیلی چیزیه که عاشقانه دوست دارم. شاید مثلاً -یک عاشقانه‌ی آرام- بخونم یا -بر باد رفته- یا رمانای ایرانی یا شعر؛ شاید فیلم‌ و سریال ببینم؛ ولی هیچی اندازه‌ی شازده‌کوچولو٬ لافکادیو٬ دلتورا٬ هری پاتر و از این دست چیزها خوندن؛ یا جومانجی و زادورا و جک و لوبیای سحر آمیز و هری پاتر و آلوین و از این دست چیزها دیدن؛ برام لذت‌بخش نیست. یک عالمه فیلم و انیمیشن تخیلی دارم برای دیدن. و هنوز یه کتاب 6-7 جلدی دارم برای خوندن. 

ولی دارم می‌رم سراغ یه کتاب معروف. من پیش از تو. اون‌جور که از داستانش شنیدم قراره اذیت کننده باشه. ولی بازم می‌گن قشنگه. هر چند ترجیحم خوندن و دیدن دنیاهای دیگه‌ای به جز این دنیای مزخرف خودمونه. هر چی ازین دنیا دورتر٬ بهتر.

بالاخره طلسم این 8 جلد کتاب شکسته شد. دلم می‌خواست دیشب تمومش نکنم. دلم نمی‌خواست برسم به والتر. ولی از همون وقتی که از نی‌زن حرف می‌زد معلوم بود که چی می‌شه و منتظر بودم... همیشه سر شخصیت‌هایی که آدم دوست داره یه بلایی میاد. :( ولی بهتر ازین بود که مثل اونای دیگه پاش قطع شه یا چشمشو از دست بده. >_< نه همونطوری که با یه گلوله کشته شد بهتر بود... چقدر این دنیا مزخرفه.