عصری هی صدای غرغر اومد. مامان هی گفت رعد و برق! گفتم هواپیماست! رعد و برق کجا بود! مامان باز گفت رعد و برقه! هی من گفتم٬ هی مامان گفت. بالاخره در بالکن رو باز کردم و دیدم به‌به چه آسمونی! و بعد از مدت‌ها یه بارون چند ثانیه‌ای اومد که حتی ندیدمش! ولی وقتی رفتم کنار پنجره خنکی هوا و بادی که تو صورتم می‌خورد دلتنگی‌ام رو برای پاییز و زمستون و سرما بیش‌تر کرد... خدایا شکرت که من تو جنوب نیستم... شما جنوبی‌ها چطوری زندگی می‌کنید؟‌ :(